در نهايت افسردگي مي نويسم ، گويي قلبم در يك اتاقه شش ضلعي تنگ و تاريك زنداني شده و با تنگ تر شدن اتاق هر لحظه درد قلب من بيشتر مي شود ، نميدانم دقيقا درد قلبم از چيست؟ عشقم؟ من كه به رفتنش عادت كرده ام ، پدر و مادرم ؟ سخت گيرانه تر از هميشه رفتار ميكنند ولي من ك حرفي نميزنم! دوستانم؟ من كه ميندانستم ذره اي معرفت در وجودشان نيست اما مثل اين است كه همه چيز و همه كس به بدترين حالت خود هستند و مرا در اين لحظه غمگين تر ميسازند ! ميدانيد وقتي مادرم پاي مشكلاتم نشست و گوش كرد و در آخر جمله اي بيشتر نگفت : تو كه اندازه يك پيرزن ٩٠ ساله مشكلات داري! چ ميدانست چ مدت است كه اين ها در مغز من است و بار همي شان را بايد به تنهايي به دوش بكشم ، ميدانيد زندگي سخت است!
نوشتن حال را جا مي آورد!...ما را در سایت نوشتن حال را جا مي آورد! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 60